كه اگر اشتباه نكنم آن شكوفه پيچيده گيسو به دامان شاخه سيبي كه فريب داد پدرمان آدم را(و مي داني كه مرا وتورا وهمچون مايان را زاده ي او مي خوانند آدمي زاده)و باز اگر امر دنيا مشتبه نشده باشد برمن تو آن غنچه غرق عرق از شرم حضور بلبلي كه من باشم كه لابد يادم رفته اكنون حافظ مرده است وقبرش در شيراز زيارتگاه خاص وعام است.
چه خوب اگر نكني ونكنم التفاتي به اين مطالب كه بعد كسي پيدا شود كه بگويد بابا اين چه نثري است واين بابا ديگر كيست(محض اطلاع اگر بگويم هنوز بابا نشده ام شايدبدنباشد)
خوووووب
برگرديم سر نثرخودمان كه به به عاشقانه است وعشق از اول سركش وخوني بودكه اگر نبودعشق نبود وحالاكه هست وتوهم هستي ومن هم آري پس گور پدر ناراضي بيا كه عشق ببازيم كه دنيارا بي عشق وعشق بازي بايد به جرز ديوارها فروكرد كه سرما به درون دلمان نخزد در اين چله تابستان!
بگذريم از بوسه هاي دزدكي كه مي گيرند از هم عشاق وقتي باغبان غفلت كرده از اينان ودارد به آب مي نگرد كه مي رود پاي سپيداري لابد تا فروشويد اندوه دلي و حال وهواي دين ومذهب وعرف را مي كنند گلي .
چه قافيه اي وچه قافيه بازي اي وچه سجع وچه مسجعي كه به جان تو مرا دور ازتو نه دل پريدن هست ونه دماغ چريدن.حالا كه اينهارا مي نويسم از زور پسي است كه بگويم اگر از احوالات ما خواسته باشيد ملالي نيست جز دوري شما كه همين يك ملال كافي است كه ملول كند بي ملالي را و....
وخدا بيامرزدپدر كسي را كه اين چند نقطه را ابداع نمود كه اگر ديدي حوصله ات از حوصله گنجشك هم(اگر حوصله اي داشته باشد) تنگتر است بندازيشان به دم كلمات نوشته وخودت را وخلقي را آسوده كني از خزعبل!
ودراين پايان
چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايي
هر جا كه ساعتي وعقربه اي وثانيه اي ديدي
بدان كه يكي دارد مي شماردشان كه باز تورا ببيند
باقي بقايت
جانم فدايت


 

نوشته شده توسط دکترحاتم در دوشنبه هفتم مرداد 1387 ساعت 4:52 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت