در اندوهت باید که گم بشوم یانه؟
آن کدام آرزوی خفته است که در چشمان تور خرناسه می کشد؟
شیدایت کرده اند به نگاهی که...
حتی پرندگان هم حوصله ندارند
وقتی تو اندوهگینی
که دانه بچینند از زمین
وتورا به زمان گره بزنند تا دوباره اسیرخاطره هایت شوی .
خاطراتی دور دور از مرز مسافت هایی که گام به گامشان را شمرده ای
بودنت
نبودنت
عشقت
بی عشقی ات
همه را
یکجا در آیین خودساخته ام که همانا پرستش توست مقدس کرده ام وتمثالی از تو ساخته ام در معبد دلم که بپرستمت به پرستشی سزاوار که جز تورا لایق نباشد
مردی باران می فروخت به ابرها.ابری را هیچ مایه در همیان نبود.مردراگفت مرا اندکی باران مرحمت فرما به قدر دختری که آنجاست وگل نحیفی که آنجاست واسبی که آنجاست.مرا به دل مانده که دخترک را خیس کنم تا بدود وشادشودو آن گل را آب دهم که باغبان از یادش برده وآن اسب را ترکنم تن تا صاحبش به درون برد که حیوان دیرزمانی است بیرون از خانه به کار است.مایه اش بگذار برای کرت بعدی.
مرد خندید.ابرگریست.
دخترخیس شدبا بارانی که می آمد از دل ابر
گل تروتازه شد با دلآبه ابر
و اسب اکنون خیره شده است به روزنه ی اسطبل
وتوهم باید بخندی که گلی!
نوشته شده توسط دکترحاتم در پنجشنبه بیستم تیر 1387 ساعت 6:47 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

به امیر پیروزی جنبش سبز
یک یاحسین تا میرحسین
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY