سکوت بر فراز تپه ای فریاد بر می آرد عشق را که گم شده است میان تارهای صوتی کوهستانی که یادش رفته باید صدای آدمها را برگرداند وپیش از این اینگونه بود که فریاد سکوت می کرد ودم بر نمی آورد به گفتن هیچ واژه ای تا کوه برگرداند صدایش را.
بگذار بگویمتان قصه ی کوهی را که هیچ کس فتحش نمی کرد وغمگین به کوههای دیگر می نگریست که سیاه وسفید خرد وکلان فتحش می کردند وناخشنود بود از اینکه غیر قابل فتح مانده بود تنها به این علت که ارتفاعش چنگی به دل نمی زدوقله اش همیشه بی نصیب می ماند از برف سالانه
وهمین کوه بود وشاهینی که می خواست به اوج ها برسد ونمی توانست چون بالش شکسته بودپس آمد ونشست بر قله ی بی برف کوه که لم یزرع بود وکوه اما روزنی داشت که از آن آه می کشید و انتظار فاتحی را داشت با طنابی ومیله ای وپرچمی . به نزدیک روزن رفت شاهین وگفت چه شده است تورا که اینچنین آه می کشی وکوه خشمگین آتشفشان کرده بود و گفته بود چه مربوط است به تو و گریسته بود وچشمه ها پدید آمده بود ومردمان آمده بودند به کنارش ونه نه او هنوز منتظر فاتح خود بود.....
این نه قصه ای عاشقانه بود ونه چیز دیگری .مهملی بود که نوشتم تا بدانند خلایق که صاحب این سطور را دیگرعقلی به روان نمانده است که اگر مانده بود اینگونه نمی نوشت اورا چه به کوه وچه به شاهین و چه به فاتح که خود می خواهم فاتح تو باشم فاتح خنده های تو
نوشته شده توسط دکترحاتم در چهارشنبه پنجم تیر 1387 ساعت 4:35 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

به امیر پیروزی جنبش سبز
یک یاحسین تا میرحسین
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY