تورا همچون سرپنجه شبدری تازه رو می ستایم تا بلکه وارهی از قفس سنگی آن شهرسیمانی
تورا می ستایم همچون درختی که به بارگاه خورشید دخیلش می بندند کوران که به نورافتد چشمشان
آری تورا وتنها تورا خواهم ستود
اگر حتی کلمات را از من دریغ کنند از خویشتن زبانی نو خواهم ساخت وبا آن واژه ها که تنها خود معنی اش را می دانم تورا خواهم ستود.
تورا می ستایم آری
همچون گذرگاهی به بهشت
همچون راهی به فراسوی ابرها
برابر تنت خواهم رقصید وخواهم گریست
وبه هر پایی که می کوبم
نام تورا بر زبان خواهم آورد
تا زمین نیز به یاد بسپارد نام قشنگ تورا
اگر بی سرانجامی
باشد نتیجه عشق تو
خوشا بی سرانجامی
واگر تهی پایی باشد
سرانجام راه سپردن در منزلگاه عشق تو
خوشا تهی پای بودن
تورا می ستایم آری همچون مویه ای آهوان به گاه مشک افشانی می کنند
وضجه ای
که کبوتران به هنگام عشقبازی می زنند
تا تو هستی وچشمه واژه ها خشک نشده اند
از تو خواهم نوشت بگذار باقی مردم هرچه می خواهندبگویند.
زیرا خداوند چشمی را که به من داده به آنها نداده است وآنان تورا نمی بینند
که لیلی من
واز هزار قبیله دل کنده ام تا رسیده ام به تو
بگذارید آتش ببارد از دشنام
چه باکم اگر تو محبوبی
می خواهم با نامت عشقبازی کنم
پس
با خود
تکرار خواهم کرد
نام نوشینت را
گفت مشق نام لیلی می کنم
خاطرخودراتسلی می کنم
ناچشیده جرعه ای از جام او
عشقبازی می کنم با نام او
نوشته شده توسط دکترحاتم در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 ساعت 5:18 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
خواب می بینم
غرقه در رویا
خواب می بینم یا بیدارم
یا که بردارم
یا زنده زنده
دارد قورت می دهد مرا زندگی در بین مرده های ساکن
قورباغه ها را می شمارم هرشب
تا بلکه خواب ببینم که باتو
در جزیره گالاپاگوس
نشسته بر
لاک پشت تیزتکی
که می بردمان
به ناکجا
کوچه ی چندم
آری بیش
از
همه نفس تنگی می آورد
فراخی دنیا
اگر تو نباشی
که هستی
پس من هم هستم
آیا با من به جزیره لاک پشت ها می آیی
خرگوش دم سفید
که با تو تجربه کردم
سرعت باد را
و از تو گرفتم این همه اعتماد به نفس
که از بس گناه کرده
به نفس نفس افتاده
این نفس بدفرجام
نوبت کدام آرزوست
فرشته ی چراغ جادو
تا با آن بشکنم
قفل قرون وسطی را
ورسمی را
که تورا و من را
این چنین از هم دور می دارد
ببخشید پریشانحالی است وخزعبل نوشتن ببخشید واقعا ببخشید!
نوشته شده توسط دکترحاتم در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ساعت 12:58 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
كه اگر اشتباه نكنم آن شكوفه پيچيده گيسو به دامان شاخه سيبي كه فريب داد پدرمان آدم را(و مي داني كه مرا وتورا وهمچون مايان را زاده ي او مي خوانند آدمي زاده)و باز اگر امر دنيا مشتبه نشده باشد برمن تو آن غنچه غرق عرق از شرم حضور بلبلي كه من باشم كه لابد يادم رفته اكنون حافظ مرده است وقبرش در شيراز زيارتگاه خاص وعام است.
چه خوب اگر نكني ونكنم التفاتي به اين مطالب كه بعد كسي پيدا شود كه بگويد بابا اين چه نثري است واين بابا ديگر كيست(محض اطلاع اگر بگويم هنوز بابا نشده ام شايدبدنباشد)
خوووووب
برگرديم سر نثرخودمان كه به به عاشقانه است وعشق از اول سركش وخوني بودكه اگر نبودعشق نبود وحالاكه هست وتوهم هستي ومن هم آري پس گور پدر ناراضي بيا كه عشق ببازيم كه دنيارا بي عشق وعشق بازي بايد به جرز ديوارها فروكرد كه سرما به درون دلمان نخزد در اين چله تابستان!
بگذريم از بوسه هاي دزدكي كه مي گيرند از هم عشاق وقتي باغبان غفلت كرده از اينان ودارد به آب مي نگرد كه مي رود پاي سپيداري لابد تا فروشويد اندوه دلي و حال وهواي دين ومذهب وعرف را مي كنند گلي .
چه قافيه اي وچه قافيه بازي اي وچه سجع وچه مسجعي كه به جان تو مرا دور ازتو نه دل پريدن هست ونه دماغ چريدن.حالا كه اينهارا مي نويسم از زور پسي است كه بگويم اگر از احوالات ما خواسته باشيد ملالي نيست جز دوري شما كه همين يك ملال كافي است كه ملول كند بي ملالي را و....
وخدا بيامرزدپدر كسي را كه اين چند نقطه را ابداع نمود كه اگر ديدي حوصله ات از حوصله گنجشك هم(اگر حوصله اي داشته باشد) تنگتر است بندازيشان به دم كلمات نوشته وخودت را وخلقي را آسوده كني از خزعبل!
ودراين پايان
چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايي
هر جا كه ساعتي وعقربه اي وثانيه اي ديدي
بدان كه يكي دارد مي شماردشان كه باز تورا ببيند
باقي بقايت
جانم فدايت
نوشته شده توسط دکترحاتم در دوشنبه هفتم مرداد 1387 ساعت 4:52 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

به امیر پیروزی جنبش سبز
یک یاحسین تا میرحسین
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY