تبليغاتX
 یک حرف دوحرف
 

که گلی!

در اندوهت باید که گم بشوم یانه؟

آن کدام آرزوی خفته است که در چشمان تور خرناسه می کشد؟

شیدایت کرده اند به نگاهی که...

        حتی پرندگان هم حوصله ندارند

                     وقتی تو اندوهگینی

                                که دانه بچینند از زمین

وتورا به زمان گره بزنند تا دوباره اسیرخاطره هایت شوی . 

خاطراتی دور دور از مرز مسافت هایی که گام به گامشان را شمرده ای

بودنت

       نبودنت

                عشقت

                    بی عشقی ات

                                       همه را

یکجا در آیین خودساخته ام که همانا پرستش توست مقدس کرده ام وتمثالی از تو ساخته ام در معبد دلم که بپرستمت به پرستشی سزاوار که جز تورا لایق نباشد

مردی باران می فروخت به ابرها.ابری را هیچ مایه در همیان نبود.مردراگفت مرا اندکی باران مرحمت فرما به قدر دختری که آنجاست وگل نحیفی که آنجاست واسبی که آنجاست.مرا به دل مانده که دخترک را خیس کنم تا بدود وشادشودو آن گل را آب دهم که باغبان از یادش برده وآن اسب را  ترکنم  تن تا صاحبش به درون برد که حیوان دیرزمانی است بیرون از خانه به کار است.مایه اش بگذار برای کرت بعدی.

مرد خندید.ابرگریست.

                      دخترخیس شدبا بارانی که می آمد از دل ابر

                              گل تروتازه شد با دلآبه ابر

                                     و اسب اکنون خیره شده است به روزنه ی اسطبل

وتوهم باید بخندی که گلی!


 

نوشته شده توسط دکترحاتم در پنجشنبه بیستم تیر 1387 ساعت 6:47 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


...که بدانید

سکوت بر فراز تپه ای فریاد بر می آرد عشق را که گم شده است میان تارهای صوتی کوهستانی که یادش رفته باید صدای آدمها را برگرداند وپیش از این اینگونه بود که فریاد سکوت می کرد ودم بر نمی آورد به گفتن هیچ واژه ای تا کوه برگرداند صدایش را.

بگذار بگویمتان قصه ی کوهی را که هیچ کس فتحش نمی کرد وغمگین به کوههای دیگر می نگریست که سیاه وسفید خرد وکلان فتحش می کردند وناخشنود بود از اینکه غیر قابل فتح مانده بود تنها به این علت که ارتفاعش چنگی به دل نمی زدوقله اش همیشه بی نصیب می ماند از برف سالانه 

وهمین کوه بود وشاهینی که می خواست به اوج ها برسد ونمی توانست چون بالش شکسته بودپس آمد ونشست بر قله ی بی برف کوه که لم یزرع بود وکوه اما روزنی داشت که از آن آه می کشید و انتظار فاتحی را داشت با طنابی ومیله ای وپرچمی . به نزدیک روزن رفت شاهین وگفت چه شده است تورا که اینچنین آه می کشی وکوه خشمگین آتشفشان کرده بود و گفته بود چه مربوط است به تو و گریسته بود وچشمه ها پدید آمده بود ومردمان آمده بودند به کنارش ونه نه او هنوز منتظر فاتح خود بود.....

این نه قصه ای عاشقانه بود ونه چیز دیگری .مهملی بود که نوشتم تا بدانند خلایق که صاحب این سطور را دیگرعقلی به روان نمانده است که اگر مانده بود اینگونه نمی نوشت اورا چه به کوه وچه به شاهین و چه به فاتح که خود می خواهم فاتح تو باشم فاتح خنده های تو

 


 

نوشته شده توسط دکترحاتم در چهارشنبه پنجم تیر 1387 ساعت 4:35 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting