1
باران گل درخت خاطره خنجرخون محدوده فاز یازده پنج من هم هستم اگر نه می خواهمت چنانکه گلاب ارزان است احمد چه کبابی به به دست دست میخ پرچ جوزف می اید روز از فروشگاه های معتبر ان چنان بهشت کتا ب بیف تک ساعت مچی هستم در خدمت اقاقی گل یاس نرگس لاله زار خیابان پیروزی مرد وزن غاطی بیمار خنده ا برو بابا پاپ در گذشت قانون نسبیت توماس وهاردی برادران کوئن
می بینی از دوریت دارم حرفهای نامربوط می زنم
2
در بی نهایتی از بی کرانگی چشم دوختن به تو آنگاه که که شاد وآسوده خفته ای چه بیکرانه لذتیست ودر کنار تو از بی نهایت عشق سخن راندن باید که همیشگی باشداگر چه دوری ها فراروی ما بساط گسترده اند. چقدر بی قدر است زندگی و زیستن اگر دوستی ها به پایان امده باشد. دیریست که می خواهم به زودی ببینمت آه.... ای کاش آن لحظه پایانی نداشت دیگر دیگران را فرایاد نمی اورم دیگر نه به دیگران می اندیشم ونه کاری دارم با ایشان چه همه تن دیگر از ان تو شده ام. چه بسیار رودها که سرچشمه از چشم من می گیرند وچه بسیار سیگارها و هیمه ها از آه هام آتش می گیرند ببخش مرا..... که بیش از اینم یارای بازگفتن نیست.
شددل بیچاره خون چاره ی دل هم توساز
زان که تو دانی که چیست در دل بریان من
گرتو نگیریم دست کار من از دست شد
زان که ندارد کران وادی هجران من
3
یک داستان مینی مال
مرد بار دیگر به خانه اش رسیده بود .خاطراتش را از سر گذراند .چندین سال پیش از در اصلی ساختمان خارج شده بود تمام دنیا را گشته بود وحالا از در پشتی داشت وارد خانه اش می شد.
4
دل ما به دور رویت زچمن فراغ دارد
که چو سروپایبند است وچو لاله داغ دارد
زبنفشه تاب دارم که ززلف تو زند دم
توسیاه کم بها بین که چه در دماغ دارد
سر درس عشق دارد دل دردمند حافظ
که نه خاطر تماشا نه هوای باغ دارد
نوشته شده توسط دکترحاتم در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ساعت 7:55 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
دوباره باران که می بارید بر تن خسته ی زمین وتن شاد ما که سخن می راندیم از عشق و خوبی وگل و آب و....
وپیراهنمان که چسب تنمان شده بود ودرختی که هزار خاطره را خندیده بود وقتی تو پیش از آسمان آغاز کردی گریستن را و اشک ها پرده ای شد بر غمها که بایست می آمدند وگم می شدند در شهر آن همه چشمها که زیبا بودند و...
وباز از نقش می گفتیم که فلان زده بود بر تن نحیف یک بوم که زمین عشقبازیهای رنگها وکلمات بود با هم و آن همه قناری خاموش در گلوهامان که به وقتش شروع کردند به مویه کردن وچهچهیدن و باز ما بودیم وباران بود وقاشق ها که هنوز به تن داشتند سیالیت چرب لبانمان را که پاکش کرده بودیم به دستمالی سپیدتر از سپید و.....
و دیرگاه نشستن در خلوتی شلوغ باران زده و چتری بر سر گرفتن و دوباره تکیه دادن بر درختی که آنهمه باران را داشت می مکید تا فرزندانش برگها را به میهمانی دعوت کند.....
وسخن بسیار است از آن روز
باران
نستالژی
و حرفهای گریزان
رطوبت یک احساس
با الهام از شعری از داریوش معمار
۱
وانسان درونم
در آغوش تو
برای اول بار
آتش را کشف کرد
ودر نگاه خندان توبود
که طلارا
در لبانت
حرارت هزار تنور توفان ندیده را
ودر چانه ات
بهای تمام قیمت های مقطوع را
آنگاه که می گریستی
در اشکت
توفان نوح را
ودر گونه های خیست رطوبت یک احساس را
بیخود نیست اگر
تورا
کاشف فروتن الماس بنامم
۲
و انسان درونم
در سیاهی موهات
گم شده بود وبه هرکس که می رسید می گفت :
خانم آقا
شما صاحب مرا ندیدید؟
۳
وانسان درونم.....
نوشته شده توسط دکترحاتم در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 ساعت 8:40 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
نمی دانم باید به آویزه ی کدام خاطره بیاویزم خویشتن خویش راتا وجودبی وجود خویش از یاد ببرم در غبار خاطره های بی زمان وبی مکان و بگریم گریستن به صدایی نه از جنس آن کدورت های انسانی ودل گرفتگی های بی شمار بشری
شاید هم از جنس همانان لکن به یاد تو
در فرازنای زمان های بی برگشت
گذشته حال آینده
چه فرق می کند وقتی که عشق تورا از چنبره تنگ زمان رهانیده باشد سالت ثانیه ای وثانیه ات سالیست.
نمی دانم
از کدامین شب
از کدامین روز
خواهد زاد امید
روزنه ای
پنجره ای
روبه چیزی که روشنایی اش نامند
نوشته شده توسط دکترحاتم در شنبه هفدهم فروردین 1387 ساعت 3:30 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
سیزده را همه عالم بدرامروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم بدرم(شهریارشعروسخن)
آنجا که نگاه کاج ها به هم گره می خورد
انگشتان ظریفی می خواهد
که باز کنی
گره کور نگاهشان را
ونجات دهی عشقی را از اسارت
دیریست غزلهایم ته کشیده ودیگر ندارم به سر شعری غزلی یا هر چیز دیگر که لطیف است وشریف است وشبهای تنهایی را حریف از چه بگویم که دیگر نه دلم مانده نه دماغ
این روزگارو هرچه در آن است سربه سر سگیست
بیش باد لعنتمان بر دنیا ومافیها ومرگ بر هجران ودرود بر وصل
خیال چشمهای تودر کاسه سفالی مغزم
چنان گرفته که آبی نمانده در چشمم
زدست دیده ودل خویشتن راضی
ولی زدست بد روزگار در خشمم
حکایتی اگر باشد بیش از این حکایت بی حکایتی است پس والسلام
نوشته شده توسط دکترحاتم در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 ساعت 2:7 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
بسیار بسیار گل وگل وگل
در این
نوسالی ونوروزی
که اگر گل را نه به پای توریزند چه قیمت وقدر گل را
خواستم از تو بگویم دیدم نمی شود و
گذشت
شب وروز وهنوز
و من به یاد نیاوردم
چیزی که بتوانمت نوشتن
واینک زپس روزها مرا وتورا این همه خواستن اینهمه درد به کدامین ساعت وروز پدیدار شده که اینچنین انگشتانم بی اختیار شده اند و دوباره انگار نتوانند از توبگویندمی لرزند
لرزه لرزه بر اندام کلمات می نشیند آنگاه که از تو می خواهم سخن گفت.پس به همین ختمش می کنم:
نه چندان آرزومندم که وصفش در بیان آید
وگرصدنامه بنویسم حکایت بیش از آز آن آید
نوشته شده توسط دکترحاتم در شنبه دهم فروردین 1387 ساعت 8:32 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

به امیر پیروزی جنبش سبز
یک یاحسین تا میرحسین
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY