بودم وبودی
به زیر آن آخرین درخت گردو با چشمان گردویی ات وگردو می چیدی از درخت خاطرات کمسالمان که هم من و تواش به خاک زدیم به روزی که سرد بود وسرد بودو سرد تا مغز استخوان
واکنون
روزمان باید که نو شده باشد تا خودمان نوشده باشیم.
هنوزاهنوز این سال را باور نکرده ام که اگر رویا باشد چه؟ونه اگر فریبی بیش نباشد؟لکن آوای خنده هات می رسد به گوش این دل بازیگوش وبعد نفسی از سر راحتی نه نه خواب نبوده ای رویا هم .
چه سالها که بگذرد اما این خاطره در رف ذهنم به رقص در آیدو در رود بی زورق تنهایی ام جاری باشد.
آه
بیست ودیمین بهار عمرم هم رسید واین تیکاتاک ساعت زنگوله هشدار است به گردن زمان که مباد غافلمان کند که مرگ هم به اندازه ی زندگی و عشق و خنده سهم دارد در جاری بودن لحظات
توبودی ومن نشسته به زیر درخت خاطرات و خاطره می چیدیم از باغ ذهنمان بدانگاه که خورشید به وداع زمین آمده بود
آفتاب زرد بود وصدایی از آسمان .ندانستیم می گرید یا می خندد
زیر چتر آسمون خیس شدیم
واسه عاشقی یه تندیس شدیم
واین همه گوشه ای بود از چندین وچند خاطره ی گوش بریده
***
واین آخرین چکاچک تکمه های خاک اندود بود برای نوشتن پستی به غم آگینی خنده ات به وقت وداع
نوشته شده توسط دکترحاتم در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 10:38 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
در کوچه
انگار
بغض کسی شکسته است
باد می آید
و
زلفهای تورا
لای خرده بغض های شکسته
به رقص می آورد
در کوچه
پیش از این
شب وبرف را
به
انتظار
نشسته بودی
اما
نه شب آمد نه برف
و بی آنکه بخواهی
چشمهای هیز دیوارها
تن عریانت را
زنده زنده
خوردند
در کوچه انگار....
***
نوروز به نزدیک است وباید که روزمان نو شود وسالمان هم که اگر نه این چنین باشد کمتر از درخت سیبیم که فهمیده نویی را وتازه شده وشکوفه داده وپس این همه سال هنوزاهنوز روز وروزگارش به تکرار نگراییده است چون بر وبار امسالش تومانی ده قران توفیر دارد با میوه ی پار وپیرار
کم از درختیم آیا؟
***
آماده ام که عشق را فریاد کنم اما
سرب
سرب
سرب
نمی گذارد
نوشته شده توسط دکترحاتم در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 10:44 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
یک
لابد ثبت شده بر جریده ی عالم دوام ماکه خیال می کنیم عاشقیم وهرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق وپس یعنی ما نمی میریم ؟
دیوانه باید باشیم که از لای این همه استعاره ومجاز دنبال حقیقتی باشیم وبعد قاه قاه خنده سر دهیم که این از حقیقت به دور است وشاعران را بی شک دروغگوترین مردمان می خوانیم آنگاه چون روزی از خواب بلند شده اند ودیده اند که گل دل می دهد وبلبل قلوه می ستاندوبعد استعاره را اختراع کرده اند که باید چیز مهمتری از چرخ وآتش وطلا باشد برای منی که شاعرها را دوست دارم واما رمان نویس ها را بیشتر که دانسته اند دنیا استعاره ای است بزرگ وباختین باید گفته باشد که رمان یک استعاره بزرگ است از دنیایی که در آنیم
مرا خواهیدبخشید که این گونه سخن گفتم لحظه ای وبعد به خود آمدم و لگام قلم را پس کشیدم که هی کجا می روی عمو
دو
در ماشین نشسته بودیم چار نفر وجوانکی که راننده بود وما که عجله داشتیم و....
جوان(رو به ما): خیال نکنید به خاطر شما تند میرما اتوبانه باید تند برم
ومن که فکر می کنم نیچه وهایدگر وشوپنهاور و کلی کلمه قصارگوی دیگر پیش او لنگ بیندازند باید ولابد که فلسفه ی زندگی اش جز اجباری کودکانه نبود وما که.....
سه
در کوچه تگرگ می بارد
ودر ذهن بسته ی من
پرنده ای
به دانه ی تگرگی
دل می بازد
چار
روزگار
روزگار
روزگار
ای روزگار سگی
تف تو گور بابات!!!
نوشته شده توسط دکترحاتم در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 7:7 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
۱
وآسمان را ازمن گرفتند وقتی گفتم زمینی ام .به کدامین گناهم عقوبت کردند آسمانیان
۲
دیرسالی است که باران می بارد ومی بارد ومی بارد
شرشر می کند آوای هزار خاطره ی گنگ از لبهایی به کوتاهی خواب سنجاقکی تشنه
آی
معصوم هزار گناه ناکرده
چگونه است که با این همه
هنوز هم باران می بارد ومی بارد ومی بارد
و
ریز ریز می شوندخاطر ه های آسمان
از مردمی
که مرغ عشق را دست آموز کرده بودند
که
یکریز بخواند و
بعد هم باران ببارد وبباردو بباردو.....
۳
چه عجیبند انسانها این موجودات که در سایه ی کلمات شرف پیدا کرده اند و هیچ نمی خواهند از کلمات بدانند
از کلمات تشنه ای که زیر سیطره ی زبانی اند به وزن یک قناری یا بهتر بگویم زبانی چندمثقالی باارزشتر از طلا
۴
باران تمام خاطره هایم را شست و اشکهایم نام تورا
۵
پنجره سیز قالدیم آنا
نوشته شده توسط دکترحاتم در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 6:50 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
پاییز را گریستیم تا زمستان شد وحال بایست زمستان را بگرییم تا بهار بیایدولابد وناچار پس از آن باید بهار رابگرییم تا تابستان آید وگرمی وداغی
این چرخه چیست جز زندگی
باور کنید زندکی نه گاز زدن سیب است نه برگشتن کودکی از مدرسه ونه آویختن مردی است خود را از دار ونه .....
زندگی را بیهوده پیچیده نکنیم
زندگی فقط وفقط لحظه ی بین تولد تا مرگ است ونه چیز دیگر
ما در این فرصت کوتاه (بی انصاف سی و پنجاه وهفتاد سال کوتاه است؟) باید به این بیندیشیم که چطور می توان از زندگی لذت برد و لذت برد ولذت برد
یا لا اقل کاری بایست کرد که زندگی از ما لذت ببرد نه اینکه زندگی هم چون مارا کسل وبیروح دید روزمره وتکراری شودوروزی صد نه هزار بار آرزوی جدا شدن از زندگی را بکنیم
زندگی عرصه ی بایدبودن ها نیست زندگی تنها می تواند عرصه ی بودن ها باشد .بایدی در کار نیست.
زندگی شعر عاشقانه ای نیست که کسی در گوش شما زمزمه کند بلکه فحشی است که آن راباید باآن شعر عاشقانه جمع ببندید. آنگاه است که شما زندگی را فهمیده اید
دیدید من هم می توانم زندگی را پیچیده کنم
قرار بود این یک نثر ادبی باشد اما خب ببخشید گاهی از دست آدم در می رود
***
و
تو
گلی بودی
شرمگین از حضور باد
سرخ و آزرمین
ومن
هیچ نیودم
جز زوزه ای ممتد از دهان باد
دوستت دارم
نوشته شده توسط دکترحاتم در شنبه هجدهم اسفند 1386 ساعت 1:13 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
یک
هجران را زیستیم با صورتی که از سیلی سرخ شده بود
می خندیدیم به ظاهر ومی گریستیم به باطن چه اگر نه این گونه بود رازمان افشا می شد ومی دانید که جزای سرنگاه ناداران چیست
دو
بیهوده نبود زیستن آنگونه که می انگاشتیم
تا عشق است تا رمان است تا شعر است وتا موسیقی وهنر و...هست بیهوده نیست زندگی مگر اینکه من وتواش بیهوده بنماییم
سه
در دلم دردی باید باشد که این چنین رخم زرد است وتن نزار و پای خسته ودست لرزان تو را نیز دردی است به دل که اینچنین می نگری به این خطوط کال
چار
کفشدوزکی بر کیبوردم راه می رود از فراسوی فراسو گذشت ودارد به اسکیپ نزدیک می شود !
پنج
سرزمین مرا چه شده است مردمان فرومایه شده اند به کمتر سودی دروغ می گویند به کمتر مایه ای فریب و دونگ و دغل می بازند
آه سرزمین من
آه آنجا که حتی پلیکان ها نیز از تو رو گردانده اند
به راستی به کجا می رویم به نهایت دروغ به انتهای ریا
شش
در
گیسوان باد
انگشتهای کوچک تو
و
در بوسه گاه نسیم
لبان قیطانی ات
ای مام طبیعت
مرا نیز
در بر گیر
نوشته شده توسط دکترحاتم در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 ساعت 5:44 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
یک
نفرین باید بنمایم یا درود بگویم روزگاری را که در آنیم؟ نه به درد آفرین گفتن نمی خورد همان بهتر که نفرینش کنیم تفو بر توای چرخ گردون تفو مگر نگفت این رافردوسی پاکزاد هزارواندی سال پیش ومگر نه که اینکه اکنون نیز من و شما بایست با او همداستان شویم.
دو
همه آرزو دارند من و تو هم یکی از این همه یکی آن خواهد و یکی این. یکی بهمان یکی بیسار .امّا باید اندیشیده باشیم که طبیعت را با ما سر ناسازگاری بوده هم از اول به روزگار بابا آدم و هم از آخر به روزگاری که در آنیم.
سه
این که چیزی مستهجن است واینکه چیزی مستهجن نیست بسته به همان پدیده ایست که هم این تلقی را از آن داریم .چه بسا که پاکی یک چیز را قومی ناپاک کرد اند وچه بسا که ناپاکی چیزی را قومی پاک
چار
آی با توام سلو نواز گیسو مشگین باید گفته باشی ویادم مانده باشد که برای لحظات تنهاییت آنگاه که همه سر در گریبان بی تفاوتی فرو برده اند ودردت را کسی نمیفهمد خواسته ای که چیزی بنوازی وآن چیز لابد وناچار باید چیزی باشد به غمینی چهرت بدان هنگام که از روزگار کران گرفته ای وبه کنج اندوه خزیده ای( که خدای را شاهد بایست بگیرم که قلبم میگیرد اگر به اندوه بشینی وامّا انسان را از غم واندوه چه چاره که شادی مان کم کرده اند به اندوهی ناخواسته.)آه چه لذتی باید داشته باشد آنگاه که کسی را با تو سری نیست تو را نیز با کس نباشد سری وبنشینی وسلو بنوازی که میخ بزند به تنت وبه چهار میخ بکشد روحت را.
پنج
اندر فواید موسیقی گفته اند که غربت رفته را باز میگرداند که این یعنی تو با خاطره هات هست که زندگی میکنی واین خاطرات یکباره پیش رویت ظاهر می شوند
شش
وامّا گریستن راه چاره نیست اگر به آرزویمان نرسیدیم که منو تو و ما ندارد هر کس را به دل آرزویی است آنان که به آن رسیده اند اندک و انگشت شمار. وچه زیبا که آرزویی دست نیافتنی بماند که امیدمان به زندگی از روزن آن آرزو بتابد و گرما دهد روح آشفته مان را
هفت
نفرین به روزگار من و روزگار تو
نوشته شده توسط دکترحاتم در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 1:6 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
وسگان بسیارند در این بادیه هشششششش دار مبادا عشق بورزی که این مردمان را مردمک دیده به دیدن عشقبازی گرد می شودو ای وای خدای من گناه گناه معصیت کبری بگیرید این بد منشان را که هر چه فساد است زیر سر اینان است وبس .
باری ای عشاق دلخون عشق مورزید که سگان بسیارند در این شهر . سگان تازیانه بدست بسیارند در این سرزمین در سرزمین دروغ ونیرنگ وریا
محتسب شهر را بفرمای که اینجا دوتنند به عشقورزی .
فرمودیم
می گویند رسوایشان کنید ودهانشان ببویید مبادا که یکی از آنان گفته باشد بدان یکی دوستت دارم ای بویت بوی برگ خیس کاج
و عشق نوعی درنده خویی است قانونی باید تا این چشم دریدگان را مانع باشد از عشق ورزیدن از گفتن اینکه دوستت دارم
دهانتان بوی چه می دهد ؟
پیف پیف بوی عشق می دهد که پدرسوخته ها
مگر دهان شما بوی چه می دهد محتسبا
خمری دوشینه خورده بودیم وعربده ای پگاه کشیده بوی آن است
پیشاب خر و تیزاب گوسفند
آدم را سر کیف می آورد.
***
......وبترسید از تازیانه بدستان عشق دشمن
......عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد.
***
ومن دیگر نخواهم گفت چیزی بیش از این که می دانم :
گوش اگر گوش تو وناله اگر ناله ی من
آنچه البته به جایی نرسد فریاد است
***
....ومرا غمی به دل است از بام تا شام چه سگ ها رهایند وسنگها بسته
نوشته شده توسط دکترحاتم در سه شنبه هفتم اسفند 1386 ساعت 3:11 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
زیرباران رفته باشیم .از باران خیس شده باشیم وچترمان هم خراب باشدتو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.نهایتش این است که این صحنه خاطره می شود ومی ماند توی تاقچه ی ذهنمان وپنجاه سال بعد که یادش بیفتیم آهی می کشیم از سر حسرت ووای چه روز هایی بود وبعد یک گوش بیکار می خواهیم که بنشیند روبرویمان ومغزش را ترید کنیم توی آبگوشت خاطرات جوانی مان که البته آن موقع هم صورتمان پیرشده اما خب دلمان که جوان است.
***
روبه رویم نشسته باشی ومن زل زده باشم توی چشمهایت.باید عمق این چشم ها را درک کنم نه نه نمی شود.وبعد تو هم دست در موهام فروبرده باشی و....
چه بگویم که نگفتنش اولی تروبهتر که اگر بگوییم لابد صحنه ای می آید توی ذهنمان وبعد هم عجز ولابه ی انتظار
تو هم حرف بزن بگوبگو همه اش که من نباید حرف بزنم وبنویسم!!!
***
خب دیگه چی باید بنویسم چیزی یادم نمیاددیگه
***
بخوانید به یاد احمدکایا
داغلارا چن دوشنده
بولبوله غن دوشنده
روحوم بدنده اوینار
یادیما سن دوشنده
آنگاه که مه کوهسشتان را می گیرد.وغمی می افتد توی دل بلبل .تو که به یادم می افتی. روحم درون بدن به رقص در می آید .
اگه بخواید آلبوم جاودانه های کایا تو ایران فکر کنم توسط شرکت ایران گام پخش شده
***
حالا بسه دیگه شما برید سی خودتون منم برم سی خودم. بابای
نوشته شده توسط دکترحاتم در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 8:45 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
باید باد خورده باشد به صورتم که موهام پریشان شده باشد یا دست دلبرکی نازنین در آن ها غوطه خورده باشد چه فرق می کند آشفتگیست وژولیدگی واین هردورا باهم فرقی نیست .به کدامین سایه ی بید باید پناه برم از گرمای بوسه ای ناب. به کدامین غار باید دلمویه های خویش را بر دبواره ی سرد تنت بنگارم تا داغی عشق از سرم به در رود
عجب از آن سر زلف معنبر مفتول
که در کنارتو خسبد چرا پریشانست
پریشانست چون می ترسد از وصلی که همین یک دم باشد ودیگر هیچ
در وصل هم زروی تو ای گل در آتشم
عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم
***
دیروز امتحان ارشد دادم وبایست منتظر بمونم تا بیست اردی بهشت که نتایج میاد.اگرچه به نظرخودم کمابیش خوب نوشتم اما هیچ وقت نمیشه نتیجه ی امتحان رو به خصوص از نوع ارشد پیش بینی کرد. مهم اینه که حالا راحت شدم ومی تونم به انبوه رمانهایی که در این مدت با حسرت از کنارشون گذشتم یه سری بزنم وای وای فکر کنم جاده فلاندر از کلود سیمون فعلا پروژه ی سنگینی باشه ولی خب میرم وزنبق دره رو دستم می گیرم که خیلی وقت بود می خواستم بخونمش ونمی شد به شما هم پیشنهاد می کنم که این رمان رو بخونید از اونوره دوبالزاک
***
سریالی پخش میشه به نام یک مشت پر عقاب حامد بهدادعزیز توش بازی کرده وهم چنین رضا کیانیان بزرگ حتی اگر با سریال حال نمی کنید پرفورمانس های عالی ومشتی حامد رو از دست ندید پشیمون می شید .یه دیالوگ از حامد:
ـ وقتی حرف سر غیرت ومردونگی باشه نوش جون آدمه آب خونک پشت بندش
***
به یاد ابراهیم منصفی عزیز بخوانید مردی که آنقدر بزرگ بود که هیچ کس اوراندید. تقصیر او نیست تقصیر ماهم. این چشم انسان معمولی است که ظرفیت دیدن حجمهایی یزرگتر از قاب خود راندارد:
خوشا مدفنی که تو باشی
و خوشا زیستن
در تپش های دل نازنین تو!
نوشته شده توسط دکترحاتم در پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 5:3 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

به امیر پیروزی جنبش سبز
یک یاحسین تا میرحسین
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY