وبرف
آن اتفاق بیاض
افتاد
وزمین سفیدپوش شد
وخودش را
جفت وجور کرد
برای
تک گلی
که با آن بهار می شد
وگوسپندها
می خوردندش
بی آنکه
به پند واندرزچوپان ها
گوش دهند
ای کاش من هم بره ی عیسی بودم
آن وقت
او نی می زد و
من هم می رقصیدم
فارغ البال
از اندیشه ی گرگها
که دارند شکمشان را
خیلی آرام ومطمئن
شامپوی ضدشوره می زنند!!!
حجت زمانی (فریاد)
نوشته شده توسط دکترحاتم در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 ساعت 5:10 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
اندر گریزاگریز مرگ وزیستن
بیهوده آمدیم
برای زیستن
اما اگر عشق نبود
زندگی باید چیزی کم می داشت
***
محبوبا
بگذار آنقدر پابه پای هم بدویم تا زمین خسته شود.بگذار دو مزرعه باشیم ملخ زده تا پرواز کنیم با بال بی بالی تا سرزمین کالی سرزمین سروهای بی قمری جایی که بتوان نشست وچندحرف بیچاره را شلاق زدبیا بدویم جایی که کوهها به جای طلا انجیر می زایند.بیا برویم و بپرسیم ملحدترین مسجدشهرکجاست تا در آن کفر بگوییم وبه تمام مقدسات عالم سوگندبخوریم که همدیگر رابه اندازه ای دوست می داریم که فریب وریا را دشمن .راستی تو نمی دانی این همه تیغ را که بر تن گل سرخ وکاکتوس زده است ؟تو نمی دانی آسمان چرا گاهی گریه می کند وچرا گاهی فقط گلویش را صاف می کند؟
***
بیا برویم تا سرزمین کاج های بی میوه
تا در سکوت مفرط آن زایش جهانی نورا احساس کنیم.بگذارسربه شانه هم بگذاریم تا باری سنگین را از دوش دلمان برداریم.بگذار انتهای جهان را با ابتدایش پیوند بزنیم.بگذار زلفت را ببویم بگذار پیشانیت را ببوسم تا خوشبختی زیر زبانم مزه بدهد.بگذار در پالت آسمان رنگی برای من وتو نباشد چه هردو بی رنگیم مثل آب
***
لحظه ای را که در آنید غنیمت بشمریدچون چند لحظه ی دیگر خاطره می شود.
نوشته شده توسط دکترحاتم در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت 11:17 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
دهانت تنگتر از چشم مردم زمانه است
ولبانت سرختر از دست خونین پرستویی که
از دیدار وطن محرومش کرده باشند
چشمانت درشت ترند از حرفهایی که درراه عشق شنیدم
تو مثل غزلی از حافظ زیبایی
تو داستانی ناخوانده ای
که هیچ وقت سانسور نخواهد شد
تو همچون
قسمت های حذف شده ی یک فیلم خواستنی هستی
پس نخواه که نبوسمت
نخواه که نبویمت
نبودنت را دیریست می گریم
ای رسته بر ستیغ کوهی
که محبوس کوهستان دانایی را
الفتی باتوست
تو آن نثر مسجعی
که هر بامداد کبوتران زمزمه ات می کنند
دوستت دارم به اندازه ی دشمنی جهان با خودم
ای نرگس زرین دهان
نوشته شده توسط دکترحاتم در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 ساعت 9:15 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
وقتی که چشمهای توشفاف می شود
برگونه های خیس تو اجحاف می شود
وقتی که چشمهای تو پراشک می شود
پرظلم وجوروخالی از انصاف می شود
تا کی دلت زگریه پراز خنده خالی است
دردنگاه توباز کی صاف می شود
حتی به آن اخمهای یکی در میان تو
عشقم به چشمهای تو اضعاف می شود
و دوتا کاریکلماتور:
در جنگل آدمیت نمی دانم شیرم یا روباه
با اینکه شعرهایش قافیه نداشت خیلی ردیف بود.
نوشته شده توسط دکترحاتم در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 6:29 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
دوباره منم واین همه سفیدی که باید سیاهش کنم شمارابه خدا حیف نیست آدم سفیدی را سیاه کنداما خب چه می شود کرد بالاخره روزگاراست ونامردی روزگار خدمتتان عرض کنم که روزی روزگاری این دل ماهم سفید سفید بود منظورم همان روز اول به دنیا آمدنم است که یکی مرا کله پا نگه داشته بود وداشت می زد به پشتم. بیچاره مادرم همیشه می گفت سرتو ازهمه بیشتر زجر کشیدم می گفت یک دقیقه هم آرام وقرار نداشتی هی ورجه وورجه می کردی خب شما خوب من بد من الدنگ توی آن محیط سیاه از کجا حالیم بود نباید ورجه وورجه کنم از کجا می دانشتم این کارم مامان را اذیت می کند خاک بر سر من. آه مادر مادر کجایی که دست حلقه کنم در گردنت وبزنم زیر گریه.اگر تونبودی واگر او نبود که تا حالا دقمرگ شده بودم که.
نمک در نکدان شوری ندارد دل من طاقت دوری ندارد. این جمله ی نستالژیکی برای من وبرای شماست لابد چون حداقل تا ده سال پیش نامه ها پر بود از این بیت وجملاتی از این قبیل پسر خاله وپسر عمه سلام می رسانند خاله هم سلام گرم دارد ان شاء الله به زودی زود همدیگر را می بینیم .راستی گاو حناییمان دوقلو زاییده است!!!!
نوشته شده توسط دکترحاتم در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ساعت 9:46 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
تمام می شود قرن شکوفه های انار نمام می شود عهد پنجره های آبی تمام می شود عصر قابله های چرکیندست تمام می شود دوره ی درهای چوبی تمام می شود سالهای انجیری تمام می شود وقت حمام وخاک وآب اما من تمام نمی شوم با تو تازه شروع آغاز شدن من بودبگذار به پایان برسد کوه به انتها برسدزمین به آخر برسد رودبه ته خط برسد جاده که مر با تو بیم پایان گرفتن نیست بگذار اولین بوسه مان هر طور که می خواهد خودرا در رف ذهنمان جاکند چون مرا وتورا وبوسه هایمان را پایانی نیست.بگذار در پالت آسمان رنگی برای من وتونباشدچه هردوبی رنگیم.
نوشته شده توسط دکترحاتم در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 10:36 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

به امیر پیروزی جنبش سبز
یک یاحسین تا میرحسین
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY