شعری از محمدرضا نعمتی در بی نهایتی که میان گور وگهواره است گاهواره یاگور کدامین آغاز راه است نامه ای پست نشده عزیز اگر احوال ما خواسته باشی ملالی نیست جز ملولی چشمانت که اگر تورا غم بردل است مرا برتن از گل است و اندوه حیف واویلا پاییز هم که تمام شود زمستان می آید ودوری وسرما دلت گرم باشد خواهر! غربت سلام می رساند وغروب بوسه حواله ات می کند.
نوشته شده توسط دکترحاتم در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 ساعت 4:34 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
ومن چه بگویم که اگر شکایتی باشدگوش شنواش نیست واگر حکایتی حوصله ی بحر می خواهدو هیهات وحیف که کس را نیست. *** گفتند دادبزن دهان باز می کنم کوداد ای داد وبیداد *** دختری بر سرفصل رود نشسته گناه از دامن می شوید..... حتی بادراهم با من سریست نمی گذارند به حال خود باشیم . *** حقارت پستی پلیدی واژه ی خوب یادت نداده اند مگر چرا یکی .......(سانسورشد!) *** فاخته ای نشسته برسرراه می پرسد از تو کوکوکوکوکوکو.....
نوشته شده توسط دکترحاتم در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 ساعت 4:30 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
طعم تموز می دهد بوسه ی نارسیده ات روح به روح می دمد آن دوبه نچیده ات خواستم ازکنارتوساده ساده ردشوم باز مرا فریب داد روسری سریده ات
نوشته شده توسط دکترحاتم در چهارشنبه هفتم آذر 1386 ساعت 1:54 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

به امیر پیروزی جنبش سبز
یک یاحسین تا میرحسین
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY