تبليغاتX
یادداشتهای کال
نوشته های نارس
دوباره بیهودگی ها

دوباره روزمرگی ها

ودوباره کسالت ها

بطالت ها

دوباره

دوباره

 دوباره تو

هیچ دوباره ای را جزتودوست ندارم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 11:30 قبل از ظهر  توسط ح.زمانی   | 

نه که حرفهایم تمام شده باشد ودیگر شرم کنم از حرفهای تکراری زدن نه! فقط وفقط بیش ازپیش دانسته ام که عشق را با واژه ها نمی توان سرود عشق را تنها با نگاه تو می توانستم سرود ومرا یارای آن نبودکه تورا که مقدسی چون گل به عرصه بیاورم چشم بد ازتودور حالا دانسته ام که می توان سخن از عشق گفت تنها به این دلیل که باید از عشق سخن گفت.
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 7:47 بعد از ظهر  توسط ح.زمانی   | 

گاهی وقتها که به چیزی می اندیشم چهره ات حجابی می شود بر اندیشه هایم ودیگر تنها چیزی که فکر می کنم بدان تویی

نمی دانم اسمش را چه بگذارم عشق یا هر چیز دیگر ولیکن مسئله این جاست که احساس می کنم عشق تنها ویرانی خوب است که وجود دارد.

و قلب وروح ویرانه ای می شود که گاهی اوقات می توانی درونش پرسه بزنی وچیزی از خودت را که تا کنون کشف نکرده بودی کشف کنی

می گویند گنج در ویرانه ها پیدا می شود واگر بخواهم به سیاق پست های قبلی خیلی رمانتیک شوم می گویم عشق گنجی است که در دل ویرانه پیدا می شود اما نمی گویم!

حقیقت این است که زندگی ام یک نواخت بود اما بودوحالا هیجانی مثل تو وارد آن شده است وباز هم هست اما این زندگی کجا وآن زندگی کجا

هیجان تنها چیزی نبود که تو به من دادی بلکه چیزی که تو به من هدیه دادی چیزی بود شیه زندگی اما زیباتر چیزی بود شبیه عشق اما لطیف تر وچیزی بود شبیه شادی اما مغموم تر!

واین را هم بگویم

بسیار از خودم پرسیده ام برای چه تور ادوست دارم وپاسخ هایی هم یافته ام برای پرسشم اما

بزرگترین چیزی که فهمیده ام این است:

عشق دلیل نمی خواهدواگر خواست خودت بهترین دلیلی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 1:52 بعد از ظهر  توسط ح.زمانی   | 

بر ابرها خواهم موییدتا باران بیایدوتر کند گلوی زمین را

بر زدرختان برگ خواهم شد تا بادبوزدوخزان از راه فرارسد

بر کوه ها برف خواهم شد تا خورشید آبم کند

ولی

هیچ گاه از عشق تو دست برنخواهم داشت

زیرا تو معنای مجسم لطافت در پیکرزیبای یک زنی

آری تو معنای دقیق عشقی

حتی اگروارونه بخوانمت

بازهمان زیبای شرمگینی که دل از من برده است.با زهمان شب گیسو آزرمگینی که رخ در سپیدی مهتاب شسته است.بازهما زنانگی یگانه ای که دل از مردانگی مردی برده که می خواست هیچگاه اسیر زیبایی نشود.

آری

آری

آری

تو بیش از واژه هایی که من به کارشان بردم هستی اگرچه این را پیش رویت اعتراف نکنم.

می دانی

حقیقت دلنشینی است زیبایی تو در چشمان من

خواه این را به بگویم خواه نگویم.تمجید وتحسین من نه چیزی به زیبایی ات می آفزاید نه چیزی از ان می کاهد.تنها می خواهم با تحسین تو مرتبه خودم را در عشق بالاتر ببرم.فقط وفقط همین.

رازم با توست.نیازم با توست وناز همه از توست که زیبایی وزیبایان را نازوغمزه بایسته است وعاشقان زیبایی را نیازوعجز شایسته.

می خواهمت

خواستنی فراتر از حرف

واژه

وجملاتی که ذهن زیباپرور تو شعرشان می خواندو

چون از تومی گویندپس زیباترین شعرهای جهانند.

کلمات اگردر ستایش تو از ذهنم تراوش نکنند.مرا چه نیازی به آنهاست.

آری

واژه هابرایم مقدسند چون از توسخن می گویند ای زیبای شرمگین که دلبری

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 1:46 بعد از ظهر  توسط ح.زمانی   | 

شهر را با تمام غربتش به خاطر الفت تو دوست می دارم.آری شهر برای من گچ وسیمان وآسمانخراش وسنگ وگل نیست بلکه حقیقتی است که حجمی زیبا همچون تورا در خود جای داده است.
تو از آب این شهر نوشیده ای وچشمانت چون آب شفاف شده اند.تو از هوای این شهر نفس گرفته ای تا قلبی پاک داشته باشی وتو در این شهر چیزها آموخته ای
وبا این همه این شهر شهر توست ومن به این خاطر دوستش می دارم.
جای قدمهای تو بر تارک قیرگون این شهر چه مقدس است وچه ورجاوند.
ومگر می توان شهری را که تو نور خورشید را درآن شناخته ای وزیر آسمان شبش ماه را بوسیده ای وبه ستاره ها لبخند زده ای دوست نداشت؟اگر می شود تورا دوست نداشت پس این هم می شود
خوشحالم
خوشحالم
خوشحال تریم مرد روی زمینم.زیرا می بینم خداوند ستاره باران کرده است شادی را در دلم از هر راه که می شود ونمی شود وتو موهبتی عظیمی که شکرش نمی توانم گزارد.حتی اگر سالان وروزان به سجود وتضرع ونیاز ایستمو سربرندارم از سجده شکر
آری خوشحالم
آنقدر که گویی ماه را با دستان خویش فتح کرده باشم اما نه من زیباتر از ماه را به دست آوردم.
زیباتراز هرزیبایی
بلندبالاترازهربلندبالایی
ورنگین تر از هر رنگین کمانی
به کدامین صفت تو غزل بسازم وشعربسرایم که هر جایی از بدنت خود سزاوار دیوانی واژه ناب است که بنشینند به توصیفت
به دوستی تو
دراین شهر از دشمنان مرا باکی نیست
هزار دشمنم ار می کنندقصدهلاک
گرم تو دوستی ازدشمنان ندارم باک
وچه خوشبخت من
وچه بدبخت آنکه خوشبختی را گم کرده است
آری من خوشحالم
زیرا خوشبختی را پس از راهی بس بعید به دست آورده ام
واکنون می خواهم آن را از صمیم دل تقدیم تو کنم
خوشا من که تورا دارم
خوش بختی را ازمن می پذیری؟
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 7:12 بعد از ظهر  توسط ح.زمانی   | 

تورا همچون سرپنجه شبدری تازه رو می ستایم تا بلکه وارهی از قفس سنگی آن شهرسیمانی
تورا می ستایم همچون درختی که به بارگاه خورشید دخیلش می بندند کوران که به نورافتد چشمشان
آری تورا وتنها تورا خواهم ستود
اگر حتی کلمات را از من دریغ کنند از خویشتن زبانی نو خواهم ساخت وبا آن واژه ها که تنها خود معنی اش را می دانم تورا خواهم ستود.
تورا می ستایم آری
همچون گذرگاهی به بهشت
همچون راهی به فراسوی ابرها
برابر تنت خواهم رقصید وخواهم گریست
وبه هر پایی که می کوبم
نام تورا بر زبان خواهم آورد
تا زمین نیز به یاد بسپارد نام قشنگ تورا
اگر بی سرانجامی
باشد نتیجه عشق تو
خوشا بی سرانجامی
واگر تهی پایی باشد
سرانجام راه سپردن در منزلگاه عشق تو
خوشا تهی پای بودن
تورا می ستایم آری همچون مویه ای آهوان به گاه مشک افشانی می کنند
وضجه ای
که کبوتران به هنگام عشقبازی می زنند
تا تو هستی وچشمه واژه ها خشک نشده اند
از تو خواهم نوشت بگذار باقی مردم هرچه می خواهندبگویند.
زیرا خداوند چشمی را که به من داده به آنها نداده است وآنان تورا نمی بینند
که لیلی من
واز هزار قبیله دل کنده ام تا رسیده ام به تو
بگذارید آتش ببارد از دشنام
چه باکم اگر تو محبوبی
می خواهم با نامت عشقبازی کنم
پس
با خود
تکرار خواهم کرد
نام نوشینت را
گفت مشق نام لیلی می کنم
خاطرخودراتسلی می کنم
ناچشیده جرعه ای از جام او
عشقبازی می کنم با نام او

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 5:18 بعد از ظهر  توسط ح.زمانی   | 

خواب می بینم
غرقه در رویا
خواب می بینم یا بیدارم
یا که بردارم
یا زنده زنده
دارد قورت می دهد مرا زندگی در بین مرده های ساکن
قورباغه ها را می شمارم هرشب
تا بلکه خواب ببینم که باتو
در جزیره گالاپاگوس
نشسته بر
لاک پشت تیزتکی
که می بردمان
به ناکجا
کوچه ی چندم
آری بیش
از
همه نفس تنگی می آورد
فراخی دنیا
اگر تو نباشی
که هستی
پس من هم هستم
آیا با من به جزیره لاک پشت ها می آیی
خرگوش دم سفید
که با تو تجربه کردم
سرعت باد را
و از تو گرفتم این همه اعتماد به نفس
که از بس گناه کرده
به نفس نفس افتاده
این نفس بدفرجام
نوبت کدام آرزوست
فرشته ی چراغ جادو
تا با آن بشکنم
قفل قرون وسطی را
ورسمی را
که تورا و من را
این چنین از هم دور می دارد


ببخشید پریشانحالی است وخزعبل نوشتن ببخشید واقعا ببخشید!
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 12:58 بعد از ظهر  توسط ح.زمانی   | 

كه اگر اشتباه نكنم آن شكوفه پيچيده گيسو به دامان شاخه سيبي كه فريب داد پدرمان آدم را(و مي داني كه مرا وتورا وهمچون مايان را زاده ي او مي خوانند آدمي زاده)و باز اگر امر دنيا مشتبه نشده باشد برمن تو آن غنچه غرق عرق از شرم حضور بلبلي كه من باشم كه لابد يادم رفته اكنون حافظ مرده است وقبرش در شيراز زيارتگاه خاص وعام است.
چه خوب اگر نكني ونكنم التفاتي به اين مطالب كه بعد كسي پيدا شود كه بگويد بابا اين چه نثري است واين بابا ديگر كيست(محض اطلاع اگر بگويم هنوز بابا نشده ام شايدبدنباشد)
خوووووب
برگرديم سر نثرخودمان كه به به عاشقانه است وعشق از اول سركش وخوني بودكه اگر نبودعشق نبود وحالاكه هست وتوهم هستي ومن هم آري پس گور پدر ناراضي بيا كه عشق ببازيم كه دنيارا بي عشق وعشق بازي بايد به جرز ديوارها فروكرد كه سرما به درون دلمان نخزد در اين چله تابستان!
بگذريم از بوسه هاي دزدكي كه مي گيرند از هم عشاق وقتي باغبان غفلت كرده از اينان ودارد به آب مي نگرد كه مي رود پاي سپيداري لابد تا فروشويد اندوه دلي و حال وهواي دين ومذهب وعرف را مي كنند گلي .
چه قافيه اي وچه قافيه بازي اي وچه سجع وچه مسجعي كه به جان تو مرا دور ازتو نه دل پريدن هست ونه دماغ چريدن.حالا كه اينهارا مي نويسم از زور پسي است كه بگويم اگر از احوالات ما خواسته باشيد ملالي نيست جز دوري شما كه همين يك ملال كافي است كه ملول كند بي ملالي را و....
وخدا بيامرزدپدر كسي را كه اين چند نقطه را ابداع نمود كه اگر ديدي حوصله ات از حوصله گنجشك هم(اگر حوصله اي داشته باشد) تنگتر است بندازيشان به دم كلمات نوشته وخودت را وخلقي را آسوده كني از خزعبل!
ودراين پايان
چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايي
هر جا كه ساعتي وعقربه اي وثانيه اي ديدي
بدان كه يكي دارد مي شماردشان كه باز تورا ببيند
باقي بقايت
جانم فدايت

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 4:52 بعد از ظهر  توسط ح.زمانی   | 

در اندوهت باید که گم بشوم یانه؟

آن کدام آرزوی خفته است که در چشمان تور خرناسه می کشد؟

شیدایت کرده اند به نگاهی که...

        حتی پرندگان هم حوصله ندارند

                     وقتی تو اندوهگینی

                                که دانه بچینند از زمین

وتورا به زمان گره بزنند تا دوباره اسیرخاطره هایت شوی . 

خاطراتی دور دور از مرز مسافت هایی که گام به گامشان را شمرده ای

بودنت

       نبودنت

                عشقت

                    بی عشقی ات

                                       همه را

یکجا در آیین خودساخته ام که همانا پرستش توست مقدس کرده ام وتمثالی از تو ساخته ام در معبد دلم که بپرستمت به پرستشی سزاوار که جز تورا لایق نباشد

مردی باران می فروخت به ابرها.ابری را هیچ مایه در همیان نبود.مردراگفت مرا اندکی باران مرحمت فرما به قدر دختری که آنجاست وگل نحیفی که آنجاست واسبی که آنجاست.مرا به دل مانده که دخترک را خیس کنم تا بدود وشادشودو آن گل را آب دهم که باغبان از یادش برده وآن اسب را  ترکنم  تن تا صاحبش به درون برد که حیوان دیرزمانی است بیرون از خانه به کار است.مایه اش بگذار برای کرت بعدی.

مرد خندید.ابرگریست.

                      دخترخیس شدبا بارانی که می آمد از دل ابر

                              گل تروتازه شد با دلآبه ابر

                                     و اسب اکنون خیره شده است به روزنه ی اسطبل

وتوهم باید بخندی که گلی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 6:47 بعد از ظهر  توسط ح.زمانی   | 

سکوت بر فراز تپه ای فریاد بر می آرد عشق را که گم شده است میان تارهای صوتی کوهستانی که یادش رفته باید صدای آدمها را برگرداند وپیش از این اینگونه بود که فریاد سکوت می کرد ودم بر نمی آورد به گفتن هیچ واژه ای تا کوه برگرداند صدایش را.

بگذار بگویمتان قصه ی کوهی را که هیچ کس فتحش نمی کرد وغمگین به کوههای دیگر می نگریست که سیاه وسفید خرد وکلان فتحش می کردند وناخشنود بود از اینکه غیر قابل فتح مانده بود تنها به این علت که ارتفاعش چنگی به دل نمی زدوقله اش همیشه بی نصیب می ماند از برف سالانه 

وهمین کوه بود وشاهینی که می خواست به اوج ها برسد ونمی توانست چون بالش شکسته بودپس آمد ونشست بر قله ی بی برف کوه که لم یزرع بود وکوه اما روزنی داشت که از آن آه می کشید و انتظار فاتحی را داشت با طنابی ومیله ای وپرچمی . به نزدیک روزن رفت شاهین وگفت چه شده است تورا که اینچنین آه می کشی وکوه خشمگین آتشفشان کرده بود و گفته بود چه مربوط است به تو و گریسته بود وچشمه ها پدید آمده بود ومردمان آمده بودند به کنارش ونه نه او هنوز منتظر فاتح خود بود.....

این نه قصه ای عاشقانه بود ونه چیز دیگری .مهملی بود که نوشتم تا بدانند خلایق که صاحب این سطور را دیگرعقلی به روان نمانده است که اگر مانده بود اینگونه نمی نوشت اورا چه به کوه وچه به شاهین و چه به فاتح که خود می خواهم فاتح تو باشم فاتح خنده های تو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 4:35 بعد از ظهر  توسط ح.زمانی   |